سه شنبه2تیر94
روزهای گرم تابستان آغاز شده اند و بنده در گیرودار سردردهای عجیب که زاییده گرمای هواست در تلاطمم. هر چند یاد پارسال میافتم همی شکر می کنم ...بگذریم
پسرکمان این روزها بسیار شیطان شده اند و گاهی در ماشین گریه می کنند همی و البته گاهی هم مورد نوازش خواهرانه قرار می گیرند. تا قدم در منزل می نهیم ایشان حاضر نیستند اندکی از آغوش گرممان جلوس بفرمایند و صدای زیبایش طنین انداز ساختمانمان می شوند در عصر ماه رمضان. هنوز و کماکان هیچ حرکتی نکرده اند و هنوز چهاردست و پا نرفته دلش می خواهد بلند شود. و گاهی با گریه اصرار دارد دست هایش را بگیریم و راه ببریم. جدیداً هم با روروئکش میروند در آشپزخانه و در کابینت ها باز می فرمایند.
وقتی آقای همسر وارد خانه می شوند نیشش تا بناگوش باز می شود و پدرجان را فرا می خواند تا در آغوشش بگیرد. وای به لحظه ای که همسرجان از خانه بیرون می رود و ایشان را نمی برد سرو صدایی می کند در سطح تیم ملی.
من و همسرجان را به عنوان مادر و پدرش می شناسد. و تا دلش هوای من کند با نوایی ملوسانه می گوید:"ماما ماما".
دیروز آقای همسر دخترکمان را برده بود اسکیت. تا من می گفتم: بابا کو علی؟ بابا کو؟ در حالی که داشت صدا میزد"بابا بابا" تمام اطراف رو به دنبالش می گشت.عزززززززززززززییییییییییییزززززززززززززم.........
از امروز خاله سمیه گفت: دیگه ساعت 10 نرم پیش علی. الان دلم خیلی براش تنگ شده

بقیه در ادامه مطلب











سه شنبه2تیر94 
